هنگام که سایه ام را می بینم
با تنی عریان و کفش های پاره
تمام آرزویم آن است
که آفتاب از همه ی هستیم بتابد
تا سایه ام را
هیچ گاه
نتوانم دید .
محمد رحیمی (م . اهورا)
+
نوشته شده در 85/03/19 توسط پاییز
|
مرگ پاییز..." زمستان است اینجا ونگاه دل به راه تو
اسیر برف ویخ ماندم نمی تابد نگاه تو
درآن سرمای چشمانت نگاهم روبه خاموشیست
ومن چون برگ پاییزی اگر مردم گناه تو
همان روزی که چشمانت مرا مثل تو شاعر کرد
زمین مرد وزمان گم شد در آهنگ نگاه تو
توسرمای زمستانی ومن یک حسرت ازپاییز
ومی دانم نمی دانی چرا ماندم به راه تو
سکوتم سردونمناک است وازبس ازتودلگیرم
که قلبم غرق نفرین است ازآن قلب سیاه تو
نگاه آخرپاییزکه جان می داد هزاران بار
من از آیینه پرسیدم:"کجا بوداشتباه تو؟!"
شب یلدای جشمانت که برجشمان من تابید
دگرچیزی ندیدم من ومردم درنگاه تو
دعا کردی که ازاین عشق شوم رسوای یک عالم
ببین`بی پرده می گویم... گرفت آخرسر آه تو |
| وب سايت پست الکترونيک |
نگار رحیمی
+
نوشته شده در 85/03/19 توسط پاییز
|