تبليغاتX
انجمن ادبی پاییز

انجمن ادبی پاییز

۱ .

و باز مادر آمد که زير باران بود

و بست چترش را ، آخر زمستان بود

پدر دوباره نيامد ، سر زمين ماند و . . .

پدر هميشه همين وقت ها پريشان بود

هميشه کاشت ولي بر نداشت ، آب نبود

براي ما که نوشتيم آب ، آسان بود

پدر هميشه شب و روز با خودش مي گفت :

 که کاش دهکده ی ما کنار تهران بود

تمام خانه ی ما يک اتاق خشتي بود

و روي طاقچه آیينه بود و قرآن بود

اگرچه خانه ی ما ساده بود و نقلي بود ،

ولي هميشه پر از رنگ و بوي مهمان بود

چه خوب بود که بابا دوباره نان مي داد

به حرف نون رسيديم و سفره بي نان بود

پدر ولي نتوانست ، هرچه داشت فروخت

و بعد از آن ، مادر پشت اشک ، پنهان بود

 

 

دوباره برگردیم  آش ـ کشک ، داس ـ سبد                                   

و شام کوکب خانم که باب دندان بود

چه قدر خوانديم آن مرد اسب دارد و باغ

چه قدر در ده ما کدخدا خدامان بود

سي و دو حرف الفبا تمام شد آن روز

و حرف اول و آخر براي ما نان بود

 

 

 

                                       

تمام دار و ندار من از زمين خدا

کتاب فارسي اول دبستان بود

 عادل حیدری


۲ .

خدا به سر زده بودش که يک پري بکشد

و از دو چشم ترش طرح ساغري بکشد

کمي شراب بريزد به روي لبهايش

و بر فراز تنش قوس مرمري بکشد

دو کوه خلق کند بر زمين شانه او

در اوج چشمش مرغ مهاجري بکشد

و خوب خوب بگردد ميان اين همه خلق

از آن عناصر ششگانه , شاعري بکشد

خدا نشست , کمي با مداد خود ور رفت

و ناگهان به سرش زد که دختري بکشد

کنار طرح درختان و خاکي جاده

کبوتري تنها يا مسافري بکشد

و بر کرانه درياي چشم آن دختر

به رنگ آبي درياش روسري بکشد

 خدا به اين صورت زد به جان عالم درد

که حزن و سوز غزل را به دست او آورد

به جان عقربه ها شعله - شعله عشق انداخت

و تازه باز خدا فکر بهتري هم کرد

که « عقل » و « عشق » خودش را به هم گره زد تا

مقدرات عجيبي بسازد از يک مرد

خدا ولي نتوانست . . .  مرد عاشق شد

نه ! آب رفته ز جو را نمي شود آورد

 

خدا به سر زده بودش که شاعري بکُشد

و یا خودش که نه با دست دیگری بکشد

تمام ماهي ها را در آب حبس کند

و در غروب دل انگيز بندري بکشد

خدا به سر زده بودش غرور مردي را

به دست حضرت چشمان دختري بکشد

به دست حضرت چشمان دختري مغرور

شبيه گرگ گرسنه که کفتري بکشد

و شاعران جهان را يکي - يکي از دم

شبيه اينکه « نزاده ست مادري » بکشد

 و فکر مي کنم اين بار هم موفق شد . . .

 محمد حسين ارشدی بيدگلی


۳ .

کز کرده مرد و زل زده در صورتش پکر

تا آخرش به حرف مي آيد : « ببين سحر !

اي بکر ناب مثل پريهاي قصه ها

ته مانده تمام اساطير معتبر

اين اسکلت براي تو شوهر نمي شود

و من ؛ براي دخترک کوچکت پدر

هرگز نمي شوم که برايم پدر نشد

مردي که از هميشه صدايم زده پسر

از دستهاي کوچک پر التماس من

دزديده بود مادر زيبام را که در ـ

ـ دنيا شبيه هيچ کسي جز خودش نبود

شکل تو بود ؛ پاک و اثيري ؛ اگرچه هر ـ

ـ روزي که مي گذشت , روبروي چشمهاي من

يک عمر پير مي شد و من هم بزرگتر ـ

ـ از روز پيش مي شدم و نفرتي عظيم

مي زد به ريشه غزل تازه ام تبر

 

 

 

                               

از نفرتم رها شدم و کشتمش و او ؛

لختي نگام کرد و مانند يک متر ـ

ـ سک خشک شد و چشم سراپا سوال او

زل زد به صورت پر ترسم کنار در »

 

 

 

                               

« يک مرد سينه پدرش را دريده است . »

سرفصل صفحه هاي حوادث شد اين خبر

 

 

 

                                                               

من کشتمش ؛ نه ؛ فکر دفاعيه نيستم .

خانم ! درست من خرم اما شما اگر . . .

مردي تمام هستيتان را گرفته بود

آيا دوباره بود همين خنده اي که بر ـ

ـ کنج لبان شهوتيت خشک مانده است

يا آن نگاه خيره عاصي و در به در ؟!

 

 

 

 

يک هفته بعد از پدرم مادرم پريد

من ماندم و اتاقک زندان ؛ کلاغ پر

کنج حياط کوچکمان جاي مادرم

يک نعش ماند و يک چمدان پر از سفر

 

 

 

  

حکمم شويد مرگ . به دردم نمي خورد

اين زندگي که پر شده از درد سر به سر

آقا . . . به جان مادرتان راحتم کنيد .

توي غذام زهر بريزيد تا سحر . . . ـ

شاید کسی مرا ببرد پیش مادرم .

 جواد شیرعلیزاده


۴ .

مـرا غـريبه بدانيـد و دربـه در بِكِشيـد

و غـربتـم را از مـن بـزرگتـربكشيـد

دوچشم،يك پا ،يك دست، يك دهان وسپس

به روي شانـه ي من بيشمـارسـر بكشيد

اگر چه سبـزم حتـي اگـر بلند و قطـور

به پايِ قـامتِ چوبيـنِ من ، تبـربكشيـد

وسـرزميـن مرا از شمـال غـربِ وطـن

درست تا لب درياچـه ي خـزر بكشيـد

چنين كه حـرف مرا هيـچ كس نمي فهمد

تمام مـردم را گنگ و كور وكـربكشيـد

بس است اين همه پابنـد شهـرتان بـودن

ازاين به بعـد مرا راهـيِ سفـر بكشيـد

سفر نه،زخمِ مفصّل _ جراحتِ مشروح _

اگـركه تاب نـداريـدمختصـر بكشيـد

به ابرهادل بستن هميـن قَـدَركافـي است

از آسمـان سهمـم را همين قَـدَربكشيـد

دراين كويـر دراين جرعه جرعه خشكيدن

مرا به آب شباهت دهید و سر بکشید .

 رباب طاهری


۵ .

برف می بارد

شاخه های لخت درختان پیر

آخرین پناه کلاغ های سرگردانند

پیرمردی خنده ی تلخی سرمی دهد

شایداین آخرین زمستان است

شاید این آخرین برف است

 

آخرین عکس تو روی دیوار

بازبه تنهایی من لبخند می زند

گاه با خودمی اندیشم:

چشمان تو،

ساده ترین بهانه های زندگی من هستند

 

برف می بارد

گویی کلاغها درآرامشی ابدی فرورفته اند

ومن تمام شب را

بادیوارروبرویم حرف می زنم!

 عادل علیپور


                 ۶ .

به من دست نزنيد

من ممنوع ام .

من شقايق را در آينه کُشته ام 

و همانگونه که آفريدم عشق را

به آغوش خاک سپردم .

 

به من دست نزنيد

يأس را در ريه هايم نفس کشيده ام

و تاريکی سايه بر من افکند

آنگاه که آرزوهايم به من خنديدند

کُنج تنهايی را خزيده ام

و کوروار، چنگ به همه چيز زده ام

   زندگی

      عشق

        مبارزه .

 به من دست نزنيد

که من پوسيده ام

و در آينه مکرر شده آنچه بر من گذشته است .

 وقتی غُروب کردم

هوا آفتابی بود و همه می خنديدند

به من دست نزنيد

که اهل اينجا نيستم .

 من فرزند زَروان ام

باشد که تاريکی گناهم است ،

به کدامين جرم در قعر وَيل به زنجير کشيده ايد روح مرا

هَمزادم را دشمن يافتم

آنگاه که با جامه ای از مهر به پيشوازش آمدم .

 دستانم را کاشتم

ده ها بار

نروييدند

باور کنيد ، باور کنيد

من اهل اينجا نيستم .

 در آنسوی رؤيا ها می زيم

و دَهشت واقعيت را

در فراسوی احساس

       حس می کنم .

 من مغلوب ابدی زَوالم .

 آری به من دست نزنيد

که شکستن ام

دريای تاريکی را ارزانی تان می دارد

و آنگاه است که شرمسار می شويد از خويش

آينه عُريانی تان را چه مبتذل نشان خواهد داد .

                                                                       ا . صادقی


۷ .

زمان در اختیار ما نبود ؛ بود ؟

زمانه سازگار ما نبود ؛ بود ؟

فریب میدهد تو را اذان صبح

اذان نوای تار ما نبود ؛ بود ؟

رفیق ! قرنها گذشت و رفت . . .

کسی در انتظار ما نبود ؛ بود ؟

درین جهان بی هدف کسی بجز ـ

ـ گلوله بی قرار ما نبود ؛ بود ؟

میان دشت مین و سیم خاردار

خدایتان کنار ما نبود ؛ بود ؟

مختار اندریانی

 

 

+ نوشته شده در 84/09/26 توسط پاییز |


من از فاصله ها می آیم

مادر چه بد هوايي اين كوچه‌ها شدم

پايم خزيد و وارد اين ماجرا شدم

چيزي شبيه حادثه در باورم نشست

لرزيد زانوان دلم، جابجا شدم

آن كودكي كه بوسه ز خورشيد مي‌گرفت

اين مرد چشم بسته بي‌دست و پا شدم

ديگر بهانه‌هاي من از نوع ديگري است

اينجا به چشم‌هاي كسي مبتلا شدم

مادر دلم درون نگاهش مچاله شد

مانند كاغذي كه چروكيده تا شدم

افتاده‌ام درون نفس‌هاي اضطراب

لبريز يك توهم بي‌انتها شدم

اين روزها چه خسته‌ام، انگار عاشقم

مادر دوباره تشنه دست شما شدم

                                          محمدرضا قدري

 

اي نگاهت از آسمان سرشار

آفتاب تهي ز هر آوار

دودمان غم مرا بركن

ريشه‌اش را به بادها بسپار

بي‌تو تخريب مي‌شوم كم‌كم

مثل سرنوشت يك ديوار

من به پايان نمي‌رسم با تو

بلكه آغاز مي‌شوم اين بار

مي‌رسم ز هر طرف به دلت

آه.. عاشقم كرده‌اي انگار

                                  مهتاب آزادي

 هر وقت روبرویش می ایستم

تو را نشان می دهد

انگار

این آیینه خراب است

و حالا

اگر در شهر ما

مردگان هم زندگی می کنند

چه فرقی می کند

(( بودن یا نبودن ))

اینکه مسئله ای نیست

                           محمد حسین ارشدی

 

 

بوي درنگ مي‌دهد اين لحظه‌هاي من

پوسيده‌ام مگو كه من اي واي، واي من

من با تمام ثانيه‌هاي غريبه خويش

بيگانه‌ام اگرچه شدند آشناي من

از بس ز درد دم نزدم لخته لخته شد

خود در عروق حنجره خون صداي من

درد غريب خاطر من درد بي‌كسي است

اين درد را براي كه گويم خداي من!؟

از من مپرس اهل كجايم كه گم شده است

در ازدحام شهر بلا روستاي من

دنبال من مگرد كه در مرز جسم نيست

محدوده‌ي قلمرو جغرافياي من

چيزي نمانده است فراموش خود شوم

آئينه‌اي بيار برادر براي من

                                 حميد واحدي

و غزل تورکی از قیام اسلامی

كاغيذ، قلم و رويالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

غزل غزل تمنالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

یئل آغلاديقجاماهني لارين، پاييزي تامسينير حيات

سولوبدو كورپه غنچالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

ساعات ، چيراق، لاتين يازيلار و او سن سئوديگين كاسئت

اينان ،اينان كي دونيالاريم داغيليپ دير ميز اوستونه

بو آيريليق سطير لرينه نه قدر دولدوروم سني؟

قاييت، قاييت كي قوشمالاريم داغيليپ دير ميزاوستونه

اتاق آچيبدي قوللاريني و سني گوزله يير خانيم!

باخين ! عطيرلي آلمالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

و سن كي بير زامان قاييديپ، گوره جك سن اوزوم يوخام

تامام سينيپدي ووتكالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

بیر آزجا سونرا بلله نه جك جانيمي وورموشام اودا

يانيپ بوتون قابيرقالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

باتيپ گوناهسيز اللريمين كولونه شكليوين قابي

كاغیذ قلم و رويالاريم داغيليپ دير ميزاوستونه

و سن نه جوركي گلميشيدين گئده‌جك سن، آخيردا تك

منيم جوابسيز آيالاريم داغيليپ ديرميز اوستونه

                                                قیام اسلامی

 

+ نوشته شده در 84/09/08 توسط پاییز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

انجمن ادبی پاییز منتظر نظرات ونقدهای شما هست شعرها و آثار خود را بفرستید.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

87/01/01 - 87/01/31

86/12/01 - 86/12/29
86/03/01 - 86/03/31
85/12/01 - 85/12/29
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
84/09/01 - 84/09/30
84/04/01 - 84/04/31



پیوندها

یاغیش (آیدین آراز)
ماه و پلنگ
غزل معاصر
غزل پست مدرن
آب بابا
صادق هدایت
شاعرانه ها
سمفوني كلمات
سارا انار ندارد ! ... (عادل حیدری)
به من بهتان زده اند(محد رحیمی) م.اهورا
انجمن نویسندگان ماکو
محاکمه( مهدی جلیل زاده)
چند دروغ قشنگ(بهروز اسماعیل زاده)
باران خورده
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin