تبليغاتX
انجمن ادبی پاییز

انجمن ادبی پاییز

                                                                                                                            

 

 در چشم تو شرجی ترین فصل غزل خیز             بردوش باغ شــعر من شولای پایـــــــیز 

 

انجمن ادبی پاییز یکی از فعال ترین انجمن های ادبی  دانشگاه تبریز می باشد که فعالیت خود را از مهر ۸۲  شروع نموده است 

این انجمن شاعران جوان را گرد هم می آورد و هر هفته سه شنبه ها از ساعت۱۲الی۱۴در آمفی تئاتر ۲ دانشکده علوم انسانی  تشکیل جلسه می داد.

شما هم می توانید  با ارسال آثارتان به عضویت این انجمن درآیید.

در زیر شعر تعدادی از شاعران فعال این انجمن آمده است.

 

                  

۱

 

بعد از گذشت سالها اندوه دلگیری

حالا سراغ از این من دلتنگ می گیر ی

 حالا که دیگر دستهایم خالی از عشقند

 سرشارم ا زشرجی ترین شبهای زنجیری

من خواب دیدم خواب بارانی که می آید

اما تو رفتی نشد این خواب تعبیری

باران نیامد نه نیامد بعد تو هرگز

آنوقت می پرسی چرا ازجان خود سیری

بعد از گذشت سالهای پنجره بودن

حالا برای این دل تاریک می میری

 

 


گیرم تمام آسمان را هم به من دادند 

پرواز ممکن نیست  وقتی که زمینگیری

 

 

 مهتاب آزادی

 

 

  ۲ 

              

سیگار دارید خانم ؟ خندید با چشمهایش

مردی شبیه خودش-نه-مردی شبیه خدایش

روحش پر از بی نهایت،لبخندهایش پر از صفر

مردی درست ایستاده در اول انتهایش

خانم!قهوه بفرما، تنهاییش را چشیدم

روح مرا هم گره زد،پیچید در انزوایش

موسیقی و شعر با هم دردر او گلاویز بودند

سهراب در چشمهایش،با بتهوون در صدایش

مردی درون پرانتز،آمدودرشعرکزکرد

تاوزن شعرم ترک خورد،روییدزخمی به جایش

پایان همینجاست شاعر!با چشمهایش به من گفت

آنوقت من گریه کردم با شعرهایم برایش

سیگار نه سنگ آقا!من سنگ دارم برایت

فهمید حرف مراخوب،خندید با چشمهایش

 

 سمیراجبارنژاد

 

۳

 

مثل دو تا پرنده ی تنهاست چشمهات                        

عریانی نجابت گلهاست چشمهات

مارا به میهمانی سبز خدا کشید

سجاده ای به وسعت صحرا ست چشمهات

خورشید با نگاه تو لبخند میزند

روشنتر از سپیده ی فرداست چشمهات

خود را در ازحام خیابان نهان مکن

از دور دست فاصله پیداست چشمهات

آدم به شوق غرق شدن میرود جلو

انگار بیکرانه ی دریاست چشمهات

آخر نمی شود که برایش غزل نگفت

وقتی بنای شاعری ماست چشمهات

می ترسم آه وسوسه ام می کند مدام

یک استکان لبالب وتکاست چشمهات

آری رسیده وقت گناه عزیزمان

حالا که سیب سرخ تمناست چشمهات

 

 قیام اسلامی

 

 ۴

پیچید به هر لحظه عمر نگرانم

زان گونه که آبستن این درد بمانم

هر لحظه من فرصت یک عمر تمناست

وقتی که به دنبال نگاهت نگرانم

من ساده ترین حسرت یک عشق بزرگم

یعنی که نگاه تو گرفته است امانم

امروز که هنگام جدایی ست کجایی

با چشم خودت سیر ببینی که خزانم

یک عمر خیال تو و یک لحظه تماشا

اینست که دیوانه ترین مرد جهانم

   مختار اندریانی

 

 

 ۵

سارا انار دارد...

 

من نه ، نه فقط من، که همه ایل و تبارت

از قبل تولّد شده بودند شکارت

با فکر سه چیز از تو نفس می کشم و بس :

آوازتو ، انگشت تو و سوز سه تارت

در فکر وخیال تو فقط ماه نشسته

رؤیای من این است : کنار تو ، کنارت

ترتیب زمین از تو به هم خورده و بی شک

پاییز ندارد پس از این فصل بهارت

گنجشکم و کوچکتر از این حرف که گفتم :

((می چرخم از امروز فقط دور مدارت ))

این سار دلش لک زده، خسته ست از اینجا

کِی می شود اینکه بپرد روی حصارت ؟

سارا ! به جز از سرخ که رنگی نشناسد ،

دلداده ی دست تو و زنبیل انارت

 

ای کاش نمی دیدمت و هرگز و هرگز

در کوچه ی ما هم نمی افتاد گذارت !

   

 عادل حیدری

 

 

۶

  من ازاین عابران کوچه وبازارمی ترسم

  ازاین ابلیسهای درنقاب یارمی ترسم

  دراین شهرآنقدرازپشت خنجرخورده ام خاتون

  که حتی ازتوازمن،ازدرودیوارمیترسم

  به هرکس دل سپردم جای یاری زخم کینم زد

  چه داری زندگی دست ازسرم بردارمیترسم

  به جرم ازتوگفتن سایه ام درخاک وخون غلطید

  وتنهاماندم اینجابین این اغیار،میترسم

  ندارم ترسی ازمردن،برایم مرگ آزادیست

  من ازاین زنده بودنهای خفت بارمیترسم

  تومیدانی کسی حرف مرااینجانمی فهمد

  همه خوابنددراین شهرومن بیدارمیترسم

  نه جای ماندنی مانده نه پای رفتنی زین شهر

  اسیرم مثل مرغی خسته دررگبارمیترسم

  شبی بی شبهه میرقصد،اسیردست بادی سرخ

  تن بی جان من برریسمان دارمیترسم

 

 جوادشیرعلیزاده

 

۷

 

 

آن روز ها که شاعر شبها اسیر بود

رنگ سکوت حادثه آبی سیر بود

مثل همیشه - ساعت یک- زنگ خورد باز

تنها کنار خودرو سبز مدیر بود

گفتم : ببخشــ شید مرا ... گفت : شـــ شما

می خواستم بگویمش اماچه دیر بود

آمد ... ورفت بنز سیاه و مرا شکست

مردی که تا همیشه برایم ضمیر بود

 

 حسین ارشدی

 

۸

 

  یک ماه وچندستاره می شود که نیستی

  ومن هرروز

  شال وکلاه می کنم

  بی برف ،

  بی پرده ،

  دلم را به پنجره می  بندم

  باز می شوم

  عاشق دستهات

   تکانم می دهندازدور

    شانه هایم می لرزد

  کوتاه میشوم از موهای بلندت

و  تمام زمستان

   می خورم چوب خدارا

   صدارا

  که درگلوی توست بغض من

  گریه می خواستم توکردی

  کاری که گریه کنم

   ازدست چوب خدا

  ازدست چوب صدا

   بی صدا

 

  هادی مومنی

  

   ۹

 

  از عشق خودم

 تا قلب تورا

نفس زدم

 از خیال که برگشتم

 نرسیده به ردای چشمانت

 بند از کفش دلم وا شد

 چند نگاه  هم که مانده باشد

 تا دیدار تو

 قلبم را پا برهنه

 به پیشوازت خواهم فرستاد

 وعاقبت با شعله ی نگاه خاموش  هم که شده

 دلت را برای خودت تنگ خواهم کرد

 

سمیه( ه      یوا هیوا یوسفی

 

 

۱۰۱۰

۱۰

۱۰

 

 

 

 

+ نوشته شده در 84/04/06 توسط پاییز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

انجمن ادبی پاییز منتظر نظرات ونقدهای شما هست شعرها و آثار خود را بفرستید.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

87/01/01 - 87/01/31

86/12/01 - 86/12/29
86/03/01 - 86/03/31
85/12/01 - 85/12/29
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
84/09/01 - 84/09/30
84/04/01 - 84/04/31



پیوندها

یاغیش (آیدین آراز)
ماه و پلنگ
غزل معاصر
غزل پست مدرن
آب بابا
صادق هدایت
شاعرانه ها
سمفوني كلمات
سارا انار ندارد ! ... (عادل حیدری)
به من بهتان زده اند(محد رحیمی) م.اهورا
انجمن نویسندگان ماکو
محاکمه( مهدی جلیل زاده)
چند دروغ قشنگ(بهروز اسماعیل زاده)
باران خورده
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin